نام‌ها نیز قد می‌کشند،
نور و آب و عشقِ درخت را دارند،
مانند نامِ تو...
که هر بار صدایت کردم،
جنگلی گُستَرد،
باغی شِکُفت،
هر بار از تو گفتم ،
اُمید در قلب هایِ فِسرده روئید ...
جانا
انسانهای مسیر نور ،
این شکفتن را به پای من نوشتند...
اشتباه بود...
تو بودی
که عشق و نور را بر زبانم جاری کردی،
عزت بخشیدی ،
اعتبارم دادی،
قلم را در دستانم نهادی و آموختی:

باران باشم و نپرسم این پیاله ها برای چیست

و از آنِ کیست؟...
بکارم،
ببارم،
و بگذرم....
این گذر کردن ها را از تو دارم ؛
این رزقِ اعظم، این قابلیت ،
این باران شدن ،
و بعد عبور کردن این توان را، سپاسگزارم
سپاسگزارم خدایم سپاسگزارم